تبلیغات گیلان
نویســــندگان :
◊ صادق خسروانجم (19)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (16)
◊ تصاویر (3)
آرشـیـــــــــــو :
◊ تیر 1387 (1)
◊ خرداد 1387 (1)
◊ فروردین 1387 (1)
◊ اسفند 1386 (1)
◊ دی 1386 (1)
◊ آذر 1386 (1)
◊ آبان 1386 (1)
◊ مهر 1386 (2)
◊ شهریور 1386 (3)
◊ مرداد 1386 (1)
◊ تیر 1386 (6)
لینكســــــــتان :
◊ سینما ـ سینا
◊ وحید تقی نیا
◊ یاداشتهای یک دانشجو
◊ YAHOO! 360 من
◊ حرف دلم
◊ شب است امروز
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
عاشقانه :[عمومی , ]
نیمه شب اوار و بی حس و حال در سرم سودای جانی بی زوال پر سرا اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام روزگار از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفتو بر نگشت دل بیاد اورد اولین بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی ان اسرار را ان دو چشم مست اهو وار را همچون رازی مبهم و سر بسته بود چون من او هم از تکرار خسته بود امو و هم اشیان شد با من او همنشینو هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خابگاه خستگی این چنین اغاز شد دلبستگی وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بیخبر دم به دم ای عشق میشد بیشتر امدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما اغاز شد گفتمش ! گفتمش در عشق پا برجاست دل گر بگشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شامی بی فرداست دل دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشقت سر گردان شده گفت ! گفت در عشقت وفادارم به دار من تورا دوست میدارم شوق تو به سر دارم بدار چون توی مخمور خمارم بدار با تو شاد میشود دنیایی من با تو زیبا می شود فردایی من گفتمش عشقت به دل افزون شده جز تو هر یادی به دل متفون شده دل ز جادوی رخت افسون شده عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از دلم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر هر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره افاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار ! روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما رو نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت اخر این قصه هجران بودو بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خون محکم نبود سهم من از عاشقی جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم ان عهد و پیمان را شکست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم که او هم خون من است خسم جان و تشنه جون من است بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول ان رحمت نشد ان طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدید تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باد نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این هم حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از دست رفت فردا را بچسب اخر این یک بار بشنو از من پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین کسسته تا کنون گر چه اب رفته باز اید برود ماهی بیچاره اما مرده چه زود بعد از این آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است این شعر شباهت عجیبی با زندگیم داره ولی هر چی هست خیلی قشنگه
نوشته شده در شنبه 15 تیر 1387 و 07:07 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در - و -
تسلیت :[عمومی , ]
عمر را پایان رسید و یارم از دردرنیامد
قصه ام اخر شد و این غصه را آخر نیامد
جام مرگ امد بدستم جام می هرگز ندیدم
سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد
(شاعر : امام خمینی)
سالروز شهادت دخت رسول الله , همسر شیر خدا , مادر عزیزان خدا و ماد بزرگ امام زمان بر تمام مسلمانان ایرانی تسلیت باد
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1387 و 09:06 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در - و -
دلم گرفته ای اسمون :[عمومی , ]
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جداییم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیوم به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
بد وخوبمون یکی دست تو ،تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه ی دردم همصدا تر از همیشه
دو تا همخونه قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
نوشته شده در شنبه 31 فروردین 1387 و 05:04 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در - و -
زبان گیلکی :[عمومی , ]
زبان گیلکی، زبان مردم گیلان آمیختهای از ادامه زبانهای باستان ایرانی شاخه غربی و زبان مردمان بومی منطقه، پیش از آخرین مهاجرت آریاییان به فلات ایران است. در این زبان بسیاری از ویژگیهای زبانهای باستان ایران دیده میشود، برای نمونه صرف فعل در زبان گیلکی با صرف فعل در زبانهای پهلوی و پارتی شباهت دارد و نیز همگونیهای وجه اخباری و ماضی نقلی در گیلکی و پهلوی کاملاً قابل بررسی است.
زبان گیلکی، مشتمل بر چهار لهجه بیهپسی (گیلان غربی)، بیهپیشی (گیلان شرقی)، تبری (غرب مازندران) و دیلمی (مناطق کوهستانی جنوب گیلان) میباشد. البته مردم شمال غربی گیلان، به زبانی دیگر از خانواده زبانهای حاشیه دریای خزر که زبان تالشی باشد تکلم میکنند..برخی از ساکنان کنونی شهرستان رودبار و کوهپایههای پیرامون آن را مهاجران کرد تشکیل میدهند و بدیهی است که گویش رایج آنها کردی است. همچنین در سالیان اخیر با مهاجرت مهاجرین ترکزبان که عمدتاً از استان اردبیل وارد استان گیلان شدهاند زبان ترکی نیز در برخی شهرهای گیلان مانند تالش و بندر انزلی و حتی رشت رواج دارد. بنابر این زبانهای اصلی گیلان گیلکی و تالشی و دیلمی میباشد.
زبان گیلکی از گروه زبانهای شمال غربی فلات ایران است که خود شاخهای از زبانی است که به نام پهلوی اشکانی نام گرفتهاست و مردم سرزمینهای پر وسعتی چون گیلان ، طبرستان (مازندران) قدیم) ، گرگان ، قزوین ، ری ، دامغان ، سمنان ، همدان ، آذربایجان و شاید لرستان و کردستان و … با آن یا لهجهای از آن سخن میگفتند.زبان پهلوی تا قرن چهارم هجری مورد استفاده نویسندگان و شاعران این مناطق بود و شاعرانی چون : بندار رازی ، غلی فیروزه ، مسته مرد و باباطاهر همدانی با آن زبان شعر میسرودند. در این دوره نویسندگان فارسی دری برای تمایز زبان شمالی غربی از زبان دری آن زبان را پهلوی یا فهلوی و سرودههای بدان را فهلویات نامیدند.
«باباطاهر عریان پس از کمالالدین بندار رازی (درگذشته ۴۰ ﻫ .ق) که به گویش دیلمی از زبان گیلکی ترانه میسرودهاست ، دومین سراینده ترانه به زبان محلی است.»
دانشمندان زیادی به گویش تبری از زبان گیلکی و به احتمالی گیلکی شرق گیلان بر قرآن و دیگر آثار مذهبی تفسیر مینوشتهاند و به روایتی کتابهایی چون : قابوسنامه، مرزباننامه (شکوهنامه) ، ویس و رامین و … که تنها ترجمه فارسی دری آن به دست ما رسیدهاست ، به گویش تبری از گیلکی بودهاست.
«به طوریکه از کتب تاریخی بر میآید ، زبان گیلکی و بویژه گویش دیلمی از آن ، در روزگاران گذشته ، محدوده گستردهای را در بر میگرفتهاست. مردم مازندران خود را گیلک یا گیل و زبان خود را گِلکی (گیلکی) میخوانند. وجوه مشترکی که در گویش تبری کنونی و تبری قدیم با گویش رایج شرق به ویژه در مناطق رانکوه و اشکور وجود دارد ، این حدس را تقویت میکند که شاید روزگاری مردم این مناطق به گویش واحدی تکلم میکردند.»
براساس منابع موجود ، بندار رازی نخستین کسی است که در ایران سرودهای به زبان گیلکی از وی باز ماندهاست. ملک الکلام کمال الدین بندار رازی که «حمدالله مستوفی به سال ۷۳۰ ﻫ .ق آن را در تاریخ گزیده ثبت نمود و این میرساند که دفتر شعر گیلکی بندار و یا به کمترین برداشت «چموش نامه» او در دسترس بوده و شهرتی تمام داشتهاست و بی تردید ، میتوان گفت اگر نه همه مردم ایران ، اقلاً باشندگان ری و قزوین و سراسر منطقه گیلان و طبرستان به زبان گیلکی آشنایی کامل داشته و میتوانستند ، بدین زبان سخن بگویند ، چموش نامه برای آنها قابل فهم بود و از آن لذت کامل میبردند.»
به امید سرفرازی گیلان و گیلانی
نوشته شده در شنبه 11 اسفند 1386 و 01:03 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در شنبه 11 اسفند 1386 و 01:03 ق.ظ
فریدون فرخزاد :[عمومی , ]
فریدون فرخزاد در پانزدهم مهرماه ۱۳۱۷در چهارراه گمرک تهران متولد شد.مدتی دردبستان رازی وبعد دردبیرستان دارالفنون درس خواند وسپس به آلمان رفت. در مونیخ؛ وین و برلین حقوق سیاسی خواند. تز خود را دربارهی تاثیرعقاید مارکس برکلسیا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه (M.A) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد. فرخزاد در سال ۱۹۶۲در مونیخ با آنیا عروسی کردودر سال ۱۹۶۳اشعار آلمانی وی از طرف ناشرین بزرگ کتاب آلمان بعنوان بهترین اشعار سال برندهی جایزه شد؛ و در کتابی که همه ساله منتشر میشود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهی سال چاپ شد. در سال ۱۹۶۴ اولین دیوان شعر او بنام (زمانی دیگر) به زبان آلمانی انتشار یافت و جایزهی ادبیات را گرفت. سپس در۱۰مجموعه شعر چاپ شد که یکی از آنهاعنوان بهترین اشعار یک قرن آلمان را بخود اختصاص داد. آن کتاب، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت . شعری که دربارهی برلین سرود جایزهی ادبیات برلین را گرفت. وی عضو آکادمی ادبیات جوانان مونیخ شدو در سال ۱۹۶۶ به رادیو تلویزیون مونیخ رفت، و در تلویزیون مونیخ یک سلسله فیلم رنگی تهیه نمود . در ۱۹۶۷روی موزیک فولکورایران؛ موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موزیک اینسبورگ اطریش راه یافت که جایزهی اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهی حقوق سیاسی با درجه عالی فارغ التحصیل گردبد.فریدون فرخزاد بجز زبان آلمانی وانگلیسی، مختصری نیز فرانسه میدانست.» فریدون فرخزاد، به جز دكتراى علوم سیاسى، شاعر، نویسنده، هنرپیشه ، خواننده ومبتكر چندین برنامه و شو تلویزیونى، از جمله شو موفق "میخك نقره اى" در ایران بود. كتاب شعر: "در نهایت آغاز جمله است عشق" به فارسى، وكتاب شعر دیگرى به زبان آلمانى از آثار اوست. آخرین كتاب او به نام "من از مردن خسته ام" در مورد قدرت طلبى عناصر مذهبى بود. فرزندش رستم، از آنیتا، همسر آلمانى (همسر اول) اوست. دومین همسر اوایرانى بود. پس از حكومت رژیم اسلامى، مجبور به زندگى ,و مبارزه مخفى و بالاخره، ترك وطن شد. در كشور هاى مختلف همراه با میلیون ها ایرانى دیگر طعم آوارگى را چشید تا نهایتأ در آلمان كه قبلأ ازآنجا فارغ التحصیل شده بود، نخست درشهر هامبورگ و در آخر در شهر بن، ساكن شد . در سال هاى جنگ ایران و عراق، دو بار به اردوگاه اسراى ایرانى در عراق، سفر كرد و بسیارى از كودكان اسیر ایرانى را به اروپا انتقال داد، كه با خانواده هاى پذیراى، ایرانى و اروپائى به زندگى پرداختند. در فیلم"وین عشق من" در كنار هنرپیشه معروف زن اطریش، نقش یك حزب اللهى را ایفا كرد. وی سرانجام با ۴۰ ضربه متعدد چاقو در منزل خویش در بن به قتل رسید.
پنجشنبه ساعت یازده شب، شانزدهم مرداد هزار و سیصد و هفتاد و یك - ششم آگست هزار و نهصد نود و دو ، در شهر بن آلمان درمحل سكونتش او را یافتند.
نوشته شده در یکشنبه 9 دی 1386 و 07:12 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در - و -
امروزمم رفت :[عمومی , ]
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا,حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی
سنگدل! این زود تر می خواستی حالا چرا
عمر ما را , مهلت امروز و فردایی تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا
نازنینا , ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن ,با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از منی شیدا چرا
شور فرهادم که به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین!جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران !که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب الود من,لالا چرا
در خزان هجرگل,ای بلبل طبع حزین
خامشی, شرط وفاداری بود,غوغاچرا
شهریارا,بی حبیب خود,نمی کرد سفر
این سفر راه قیامت میرود, تنها چرا
نمی خوامم روزی رو ببینم که این شعر رو تو وصف خودم بخونم
خدایا! چرا ؟ چرا کمکم نمی کنی از همیشه محتاج ترم
نوشته شده در شنبه 10 آذر 1386 و 04:12 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در شنبه 10 آذر 1386 و 05:12 ق.ظ
:[عمومی , ]

تظاهراتی در امریکا در دسامبر ۱۹۷۹ در اعتراض به اشغال و گروگانگیری سفارت امریکا در تهران و روی پلاکارد نوشته "ایرانیها رو از کشورم کنید"
نمیدونم چی بگم چیزی نگم بهتره
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و 04:11 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و 04:11 ق.ظ
لاهیجان :[عمومی , ]
See Image With Good Size
لاهیجان منطقهای است که ازشمال به دریایی خزر، از شرق به لنگرود، از جنوب به دیلمان، از جنوب غربی به سیاهکل و از غرب به آستانه اشرفیه محدود میشود که در ۵۰ درجه و صفر دقیقه شرقی و در ۳۷ درجه و ۱۱ دقیقه شمالی عرض جغرافیایی قرار دارد.که یکی از زیباترین شهرهای ایران میباشد که در عوام معروف به "عروس" شهرهای گیلان شهرت دارد
شهر لاهیجان از دیرباز کانون بازرگانی ابریشم بوده و بیشترین سهم را نیز در تولید و صادرات آن داشتهاست. صنعت چای یکی از مهمترین صنایع کشاورزی این شهر است. نخستین بار چای در ایران توسط حاج محمد حسین اصفهانی به سال ۱۳۰۲ ه.ق در عصر ناطرالدین شاه قاجار کشت شد که پیشرفتی نداشت و موفقیتی بدست نیاورد. اما شخصی بنام محمد خان قاجار قوانلو ملقب به کاشف السلطنه مشهور به چایکار در سال ۱۳۱۹ ه.ق چای را در لاهیجان کشت نمود و به بار نشاند. وی در حقیقت پدر کشت چای در ایران به شمار میآید. در اثر به بار نشستن این فراورده، تأثیرات شگرفی بر زندگی مردم منطقه و اقتصاد کشور به جای ماندهاست.
نام لاهیجان ریشه در ویژگی اقتصادی آن دارد. به گونهای که واژه لاهیجان عربیشده لاهیگان است و لاهیگان مرکب است از لاهیگ +ان (لاهیگ = بافتنی و ان = پسوند مکانی) و به معنی مکان یا شهر بافندگان یا نساجان یا ابریشمبافان است. در تجزیهای دیگر، لاه در پارسی میانه (پهلوی) به معنای ابریشم است و در برهان قاطع به معنای پارچه ابریشمی سرخ آمدهاست و جان پسوند مکان است. در نتیجه لاهیجان به معنای «شهر ابریشم و مکان ابریشم» است.
در افسانهها بنای شهر لاهیجان به لاهیج ابن سام ابن نوح نسبت داده میشود ولی این وجه تسمیه نادرست و عوامانه به نظر میرسد (یا درستتر بگوییم، افسانهای ساختگی برای عوام بوده که با عربسازی نام ایرانی شهر بتوانند نام اصلی شهر را بار دیگر استفاده کنند. این روند در ایران تحت چیرگی تازیان و تعصبات شدید ضدایرانی رواج داشته و ترفندی بوده برای رهایی از برچسب هولناک مجوسیت). این شهر در گذشته در دورانی از استیلای اعراب و سیطرهٔ خلافت دارالاماره یا دارالامان هم نامگذاری شده بوده که به تدریج بار دیگر نام ایرانی خود را بازیافته، نخست لاهیجان المبارک و سپس لاهیجان خوانده شده است. این شهر در زمان ساسانیان نیز وجود داشتهاست.
لاهیجان در سال ۷۰۵ ه.ق به دست اولجایتو فتح شد و امیر تیمور به آن لشکر کشید. پس از تیمور، سید امیر بیگ و نوادگان وی –از سادات کیانی– بر شهر لاهیجان حکومت کردند. پس از سقوط حکمرانان کیانی، حاکمان صفوی در این شهر حکومت کردند. از حوادث ناگوار و مهم در تاریخ لاهیجان، طاعون در سال ۷۰۳ ه.ق، آتشسوزی سال ۸۵۰ ه.ق و اشغال آن توسط روسها در سال ۱۷۲۵ میلادی است. در سال ۱۲۳۰ ه.ق لاهیجان دچار زلزله شد و در سال ۱۲۴۶، بار دیگر طاعون در آن کشتار کرد. شأن و شکوه لاهیجان در زمان خان احمد خان است. خان احمدخان یکی از حاکمان لاهیجان در قرن دهم است و کمتر حاکمی در گیلان چنین قدرتی را به خود دیدهاست و لاهیجان از این نظر در دوران طلایی خود بود.
در شوال سال ۱۰۰۰ ه.ق شاه عباس کبیر پس از آواره کردن خان احمد خان به لاهیجان آمد و دستور داد باغی که در مقابل قصر خان احمد خان بود و انواع گلها و اقسام میوهها در آن دیده میشد را خراب کردند و به زمین بازی چوگان و قیق اندازی تبدیل نمودند و پیرامون آن را درخت کاشتند. همچنین شاه عباس دستور داد باغ بیشه دژ خان احمد خان را که از آثار بزرگ بود، ویران کردند و به این ترتیب اثری از دودمان کیایها گیلان بویژه خان احمد خان نگذاشتند، زیرا وی پسری نداشت که حفظ نام او نماید. بعد از سقوط و مرگ خان احمد خان، لاهیجان دیگر به خود رنگ استقلال ندید و شهر رشت که در آن زمان روستایی بیش نبود کمکم مرکزیت و به واسطه توجه خاص شاه عباس حوزه اقتدار آن گسترش یافت و به دیگر بخشهای گیلان چیرگی کافی پیدا نمود.
لاهیجان یکی از مراکز اصلی جنبش جنگلیها بود
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر 1386 و 03:10 ق.ظ توسط صادق خسروانجم
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ عاشقانه...-
◊ تسلیت...-
◊ دلم گرفته ای اسمون...-
◊ زبان گیلکی...-
◊ فریدون فرخزاد...-
◊ امروزمم رفت...-
◊ ...-
◊ لاهیجان...-
◊ محمود پاینده لنگرودی...-
◊ ...-
◊ مشهد مرداد امسال...-
◊ ایا میدانیید ...-
◊ کشتی محلی گیلان و مازندران...-
◊ اسلام و علیک یا یبن رسول الله (ص)...-
◊ شعر از هدیه ...-